Sunday, February 14, 2010

ای دل شکایت هامکن

ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی
ترسی مگر از یار بیزنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده
ای شب تا سحر آن نالههای زار من
یادت نمی
آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی
جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

No comments:

Post a Comment